Friday, June 26, 2009
این دو هفته کارم شده بود گوش کردن ، گوش کردن، گوش کردن، گاهی هم نگاه کردن تمام چیزهایی که برای همیشه در حافظه تاریخی یک ملت قرار است ثبت شود . مثل غرق شدن تدریجی تمام چیزهایی که تا امروز اندوخته ایم تا یک باره از دستش بدهیم. دو هفته گذشته است. از آن شنبه پر التهابی که مثل مرغ سرکنده این طرف و آن طرف میدویدیم و status های مان ثانیه به ثانیه به روز میشد تا همدیگر را در ناباوری هایمان از اعداد و ارقام نجومی که فقط به طنزی تلخ شباهت داشت با یکدیگر قسمت کنیم.
حالا دو هفته گذشته است. بی خوابی های این مدت در کنار استرسهایی که از سر از دست دادن چیزی که حتی اسمش را نمیدانم، کنار هم ایستاده اند و نمیگذارند یک آب خوش از گلویم برود پایین. از اینکه میبینم وسط همه این روزها هنوز هستند مردمانی که آیس پک هایشان را در دست گرفته اند و لبخندهای صورتی ف.ا.ح.ش.ه وار تحویل این و آن میدهند، ان هم درست در همین خیابانی که زندگی میکنم، حالم را بدتر میکند. بی خوابی ام را عمیق تر. دلخوریها، اضطرابها و آن تکه گم شده را پر رنگ تر!از خنده داری روزگار هم دیشب خواننده محبوب دوران کودکی ام مرد! فکر کن که با بچه ها چقدر تمرین میکردیم که مثل او برقصیم! حالا دیگر آن خواننده محبوب نیست. دیگر یکی از رویاهایمان شرکت در یکی از کنسرتهای بزرگ اش نیست. حالا ما غصه های بزرگی داریم که قرار است تا آخر عمر با خودمان بکشانیمش این طرف و آن طرف دنیا و هر روز سوراخی در روحمان بزرگ و بزرگ تر شود و ندانیم برای چه ...

Miss.Bingo
Monday, June 15, 2009
حوادث این روزها رو ثبت میکنم. لحظه به لحظه اش رو. شاید روزی باید برای همه تعریف کنیم که این روزها بر ما چه گذشت. دارم روانی میشم. نمیتونم بخوابم. همه دچار تیک های عصبی شدند. همه خمود و عصبی هستند. همه در مرز انفجار هستند. دیشب در بهت و ناباوری چیزهایی دیدم که ...

خدایا مپسند...
Friday, May 29, 2009

همین!
هنوز سرما خوردگی ام تمام نشده. اسمش رو نمیتونم بذارم سرماخوردگی چون خیلی داغون تر از این حرفهاست. یک روز تب میکنم فقط. یک روز فقط لبهام خشکه و همش تشنه هستم. یک روز سرم گیج میره فقط، یک روز... کلا مدلش اصلا جالب نیست! اینها رو به اضافه کمبود خواب خدادای کنیم و حاصلش رو در یک میلیونم خوابهای عجیب غریب و دری وری که این روزها میبینم و توی همش میمیرم بکنیم میشه همینی که الان هستم!

Miss.Bingo
Monday, May 25, 2009
نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه، نه، نه ، نه ، نه، نه،

باورم نمیشه!
هیچ وقت
نمیبخشمت...
هیچ وقت


Miss.Bingo
Sunday, May 17, 2009


ساعت نزدیک دو ظهر است. یک ساعت پیش میخواستم بالش زردی که دیشب مامان داده بود و کلی همه مسخره اش کردیم، را بردارم و بروم چند دقیقه چشمانم را بگذارم روی هم شاید خوابم ببرد. قبلش داشتم یک مشت کلمه سرچ میکردم. کلمه های دری وری و بی ربط. میدانستم هیچ کدام قرار نیست به جواب برسد. وقتی ترجیح میدهم سیم کارتهایم قایم باشد ته جیب کیفم به خاطر همین موقع هاست دیگر. چه قدر همیشه این جمله پر رنگ بود: آدمی که نمیتواند جلوی خودش را بگیرد!

آن چند دقیقه خواب به چند دقیقه فکر کردن تبدیل شد. برگشتم تا یک لیوان گنده برای خودم چایی بریزم با این کلوچه مسقطی های که به خاطرش توی صف نایستادم و باید خیلی به دهنم مزه کند، بخورم که پشیمان شدم. تصمیم گرفتم که یک علامه کاموا بخرم و شروع کنم برای خودم یک شالگردن بلند ببافم و تا زمستان شاید چند متر بتوانم دور خودم و اتاقم بچرخانمش و انگار تاری تنیده باشم اطرافم تا کسی را راه ندهم به این حریم Private دوست نداشتنی که هیچ احد الناسی را محرم نمیداند. میگوید من یک نامرد تمام عیار هستم. کاش من هم از این صفت های تمام عیار بلد بودم بچسبانم پشت اسم این و آن تا شاید یک کم هم که شده از این گیجی ام کم شود. جاوید میگوید مهم همین بک گراند است. همین بک گراند خوب. ولی من خوبی پس زمینه ای درمانم نمیکند. آدم باید واقعا خوب باشد تا بتواند لبخند بزند. من همه لبخند زدنهایم به زور است. همه کارهایم به زور است. همه حرف زدنم به زور است. سلام کردنم هم به زور است حتی. هزار سال است تصمیمهای مهم گرفته ام و همان لحظه ای که نوشتمشان تا یادم بماندشان همه شان را فراموش کرده ام. از خود کلافه ام. از زمین وزمان و از اینکه خودم را وادار به کارهایی کردم که هیچ اعتقادی بهشان نداشتم کلافه ام.

دلم همان شالگردن بلند را میخواهد. تار تنیدن دور خودم را میخواهد... دلم تاریکی مطلق طولانی مدت میخواهد!

Miss.Bingo

Saturday, May 9, 2009
روزهای ترانه و اندوه...
داشتم مقاله هایی که نصف نیمه ول کرده بودم به امون خدا رو مرتب میکردم که از یک جایی دوباره شروعشون کنم، بین اون کاغذهای ترجمه کتاب، یک صفحه بود از دستنوشته های نیلوفر. مال همون روزهای ترانه و اندوه. همون روزهایی که سینا تازه رفته بود و من و نیلوفر سر خاک سینا مینشستیم و اسمون رو نگاه میکردیم و با هم حرف نمیزدیم. ندیده بودم هیچ وقت نیلوفر این همه کلافه باشه... توی این دست خط اولین باری بود که لبخند همیشگی اش محو شده بود و ... حالا میفهمم چرا دوست نداره برگرده ایران.. حتی برای تعطیلات تابستانی که این همه براش برنامه ریزی کرده بودیم.
خودم هم
راستش
زیاد خوب نیستم!
Miss.Bingo
Sunday, May 3, 2009


اردیبهشت شیراز انگار یک کنج جمع و جور از همان چیزی است که دیگران بهشت میخوانندش. از همان وقتهایی است که باید بی هوا برای خودت راه بیفتی و سر هر بوته رزی که رسیدی بزرگترین و صورتی ترین شان را بچینی یک جوری جا بدهی لای موهایت و بعد هی صورتت را بگیری توی باد تا موهایت قاطی شود با گلبرگهای صورتی و آن بوی ملس بهاری اش...
انگار نمیشود این روزها را نادیده گرفت
Miss.Bingo
Wednesday, April 22, 2009


ساعت 3 ظهر چهارشنبه دوم اردیبهشت ماه هست. یکی از روزهای بهاری و ناب شیراز که این موقع ظهر همه رو مست و ملنگ میکنه و بهترین کاری که میشه انجام داد لم دادن روی یه کاناپه هست و چرت زدن! به هر حال من به جای هر کاری آرشیو یک ساله Daily ام رو که فقط 6 نفر خواننده داشت رو یک بار دیگه خواندم. خواستم نفر هفتم باشم... و چند لحظه پیش کل وبلاگ رو پاک کردم. وبلاگ 9891661 رو هم...
الان حس میکنم که خیلی راحت تر میتونم ننویسم! دچار نوستالوژی های مسخره نباشم. و توی گذشته ای که آدم بدهاش خیلی بیشتر از آدم خوبهاش بودن هی خودم رو به در و دیوار نزنم...
دلم یک تنهایی یک ماهه میخواد
Miss.Bingo
Saturday, April 18, 2009
هر سال برای همچین روزی پر از حسهای قاطی پاتی عجیب غریبی بودم که نمیشد زیاد در موردش حرف زد. یعنی چند تا کلمه جدید میخواستم برای گفتنشون که هیچ وقت خدا این کلمه های جدید پیداشون نشد که نشد... ولی یه حس پر از استرس و هیجان و همه چیزهای این طوری داشت... ولی امروز صبح مثل هر روز عادی دیگه ای ساعت 6 زودتر از زمانی که گوشی ام بخواد شروع کنه به زنگ خوردن بیدار شدم و به زور خودم رو کشوندم تا جلوی آینه دستشویی و مسواک ام رو روشن کردم و شروع کردم با صدای ویزززززز مسواکم فکر کردن به اینکه باید هر چه زودتر خودم رو به یک دندونپزشکی برسونم!
بعد هم جورابهام رو از روی میله توی بالکن برداشتم و انداختم روی شوفاژ که خشک بشه و مقنعه ام رو هم انداختم کنارش که این قدر یخ نباشه! بعد هم رفتم همه بشقابهایی که از مهمونی دیشب مونده بود رو جمع کردم و هر کدوم رو گذاشتم سر جاش. سفیدها رو توی کمد کنار در. آبی ها رو روی میز. سبزها رو توی کمد کنار جاظرفی! کاردها روی میز... استکانها توی کمد کنار جاظرفی...

بعد هم جورباهام رو که هنوز خشک نشده بودند پوشیدم و به این فکر کردم که چه روز کسل کننده ای هست... مقنعه... یک لیوان شیر... 5 دقیقه نشستن توی سکوت و تاریکی مطلق و بعد قرار گرفتن جلوی در آسانسور و رفتن...
25 ساله شدم... به همین راحتی!
و به قول گلی ترقی این بزرگ شدن و خانم شدن یک جور خر شدن است!

Miss.Bingo
Tuesday, April 14, 2009

انگار یک قرن گذشته از زمانی که آخر فروردین هر سال باران میبارید و همه را میکشاند به پیاده روهای سنگ فرش خیابان ارم. مامان یک جور حسرت انگیزی به آسمان نگاه میکند این روزها. میشود ته نگاهش همه گذشته ای را دید که شیطنتهایش انگار تاه همان نگاه جاودانه شده باشد تا همیشه. همان گذشته ای که هیچ کس جرات پرسیدن ازش را ندارد.
ولی من آسمان این روزها را بیشتر از هر وقت دیگری دوست دارم. حالا که میشود با یک پیرهن نازک و یک دمپایی لای انگشتی راحت و بی خیال ، آخر شبهای این کوچه ها را قدم زد و هی آویزان درخت این همسایه و آن همسایه شد برای بهار نارنج.

خیش بشوی، خودت را قایم کنی توی تخت ات بین بالشهایت تا صبح که شد یکی از همین سیبها را گاز بزنی!

Miss.Bingo
Friday, April 3, 2009
این هم عید. لحظه سال تحویلش رو که نفهمیدیم. انگار نه انگار که میخواست سال تحویل شه. نه سوتی. نه بوقی، نه جیغی، خیلی خشک و جدی سال نو شد! بعد هم که من بغض کرده بودم و سعی کردم که نزنم زیر گریه! بعد هم حافظ بود و من و دعاهای زیر لب که مال این جور وقتهاست... بساط عید دیدنی امسال با هر سال فرق داشت. زودی جمع کردیم زدیم بیرون... شیراز توی عید جای موندن نیست... با اون همه مسافر و این هوای دیوونه اش که یه دفعه دلش میکشه سیل راه بندازه! ولی توی پیچ های جاده چالوس موقعی که زیر برف داشتیم با سرعت 10 تا روی برفها هنوز هم لیز میخوردیم دلم خواست توی خونه خودم بودم! بدون استرس راه!

سال نو شد... ما نو نشدیم!

Miss.Bingo

Wednesday, March 11, 2009
پارسال و همه سالهای گذشته این موقع ها ، در مورد جریان سمنو پزون خونه خانم جون نوشتم... امسال هم حس اش رو دارم ولی دیگه نمیخوام در موردش حرفی بزنم! برای تمام چیزهایی که از دست دادم و دیگه نمیتونم تجت هیچ شرایطی داشته باشمشون حتی برای یک ثانیه حتی توی رویاهام ، ناراحت و نگران هستم...
Miss.Bingo
Monday, March 2, 2009
این قدر فکرهای مختلف توی ذهنم هست که نمیدونم دقیقا باید روی کدومش تمرکز داشته باشم! بین همه اینها همیشه باید مسخره ترین و بی اهمیت ترینهاش ذهنم رو بیشتر مشغول کنه. اینکه من هنوز بعد از تمام این مدت نتونستم با خیلی چیزهای کوچک کنار بیام، همه چیز رو دچار تشنج میکنه!
اینکه قصه همون قصه هست... یک داستان دنباله دار که قرار نیست هیچ وقت تموم بشه. اینکه هر روز آدمها کم رنگ تر و کم رنگ تر باید بشن و تو چهار تا حصار دور خودت رو با دستای خودت هی تنگ تر و تنگ تر کنی که بیشتر از یک نفر که اون هم خودت هستی، دیگه جایی نداشته باشه!
مسخره است...
همه چیز!

ممکنه دو روز دیگه حتی نتونم به این چند تا جمله ارتباط ذهنی برقرار کنم. ولی باید الان بنویسمشون... کتاب گلی ترقی رو صبح از زیر شال آبی رنگی که پریا آورده بود برام برداشتم و تصمیم گیرفتم فصل پدر اش رو بنویسم! یک بار کامل ... بعد هم تصمیم گرفتم اون رو بدم به بابا... بار اول با خواندن اون فصل یادمه که به هق هق افتاده بودم رسما! بعد هم کتاب رو گذاشتم پشت ترجمه های نیلوفر، یه چنگال برداشتم و دور گلدونهای پامچالم که داشتن از حال میرفتن توی سایه خونه ، خراش دادم. خانمه گفته بود خراش... این طوری.... با چنگال یا با خلال دندون... به ریشه هاش آسیب نرسون!
گذاشتمشون پشت پنجره!
بعد هم همه ظرفهای دیشب رو گذاشتم توی کمدهای آشپزخونه. نیم ساعت زودتر از حد عادی بیدار شده بودم! حوصله نداشتم پیاده برم تا جلوی سرویس! امین رو بیدار کردم که من رو برسونه! کیفم خیلی سنگین بود!
مرجان اس ام اس زده بود که سی دی عکسهای تولد ممل رو ببرم براش. لابد از چین برگشته!
حوصله خودم رو ندارم... میدونم آخر سال هست و میدونم که انرژی ها ته میکشه...
این مووبل تایپ هم داره شورش رو در میاره!
Miss.Bingo
Friday, February 27, 2009

خیابانهای چشم بسته از بر!
Miss.Bingo
Friday, February 13, 2009
روزهای لال شدگی دائم
Miss.Bingo
Saturday, February 7, 2009


این روزها روزهای خانم جان است.هرچه به اسفند نزدیک میشویم هی سایه خانم جان پر رنگ تر و پر رنگ تر میشود.. این قدر پر رنگ که حس میکنی هنوز هم میتوانی توی خیالات خامت، توی آن کوچه باریک و رنگ پریده که همه چیزش بوی صد سال پیش را میدهد لابد، خانم جان را با آن چادر سفید گل گلی اش ببینی که جلوتر از پسر بچه ای تخس که زنبیل خرید اش را بغل کرده، می آید!
Miss.Bingo
Saturday, January 31, 2009
شبهای من و وودی آلن!
Miss.Bingo
Tuesday, January 27, 2009


روزهای Chai Latte هست و فکرهای بی خودی. روزهای کرخت و بی حس شدن زیر آفتاب همیشه داغ شیراز، روزها لبخندهای محو و بیخود که فقط در هوای سرد دم صبح بهمن ماه میشود رها کرد! روزهای بی هدف و بی پاداش! روزهایی که باران هم ندارد و تو باید خودت را بدون چتر بسپاری به یکی از این کوچه پس کوچه های بی برگ!

Miss.Bingo

Sunday, January 18, 2009


امروز این شکلی بود. از این حسهای نگفتنی داشت. از همین حس هایی که براش کلمه پیدا نمیکنی. فقط در حد یک حس ساده و گذرا باقی میمونه. بعد هم یک جایی تموم میشه. مثلا وقتی داری شیر میریزی توی کاسه کرنفلکس عصرانه ات. یک هو به خودت میای میبینی که تموم شده...اثری ازش نیست... چند ثانیه بعدش وقتی داری قاشق ات رو میچرخونی توی کاسه و کرنفلکس ها رو صید میکنی، میبینی که فراموش اش کردی...

Miss.Bingo

Sunday, January 11, 2009
از این روزهای کسل کننده و یکنواخت که هیچ چیز آرامش بر هم زنی توش نیست دچار اسهال شدم! وقتی که همه لحظه های آدم پر از تشویش و دلهره و استرس و اتفاقهای مختلف باشه، دیگه رسیدن به این آرامشه خیلی ضایع و احمقانه هست. مثل این میمونه که توی یک اقیانوس پر تلاطم داری روی عرشه یک کشتی بالا میاری بعد یک هو فردا صبح اش توی یه ساحل نشستی پات و انداختی روی پاهات و داری jumbo juice میخوری!
Miss.Bingo
Friday, January 9, 2009


حوصله شو داری؟

Miss.Bingo

Saturday, December 27, 2008
آدمها از جون هم واقعا چی میخوان آیا؟ گاهی به این فکر میکنم که اگر همه چیزهای دور و بر من زاییده تخیل من هست چرا یک بخشهایی این همه سیاه و تاریک و دیوانه کننده داره و چرا همه قسمت هاش با همه موجودات ریز و درشت اش نمیتونن ایده آل و نرمال باشن! از یک آفریدگار روان پریش بیشتر از این انتظار نیست!
Miss.Bingo
Friday, December 26, 2008
حالا این روزا شدیم من و Moleskin( سلام آیدا ) مرمر و کلی روان نویس رنگی و کلی حرف!
Miss.Bingo
Friday, December 19, 2008
امشب از همون شبهایی هست که آهنگ صدای خانم جون میپیچه توی گوشم. از اون شبهایی که با هر دونه اناری که میذارم توی دهنم میدونم که دلم ضعف میره واسه دوباره دور هم جمع شدن های خانوادگی با اون جمعیت و اون آدمهای دوست داشتنی که همیشه فکر میکردی جاودانه هستند و قرار نیست حتی یکی شون رو هم از دست بدی... و دلم لک میزنه برای اون سینی های مسی و تمام اون برو بیاهای کنار حوض آبی وسط حیاط و تمام دلخوشی های کودکانه که انگار قرنهاست نیست و نابود شده و قرار نیست دیگه هیچ وقت حتی یک ذره از مزه دوست داشتنی اش رو دوباره چشید... دلم خرمالوهای نرسیده میخواد... خرمالوهایی که با گوشه روسری خانم جون تمیزش میکردم تا برق بیفته ... دلم اون خونه با همه اون آدمها رو میخواد امشب
Miss.Bingo
Tuesday, December 16, 2008
بعضی روزها از خودت متنفر می شی , از خودت که نه , از تنبلی که تمام وجودت رو گرفته! تنبلی صداش می کنیم نه افسردگی , وگرنه خطر ریزش کامل هست , خطر دیگه پا نشدن. پیش هم می آد که چند روزی دیگه خیلی توی هپروت سیر می کنی , و بعد که به خودت می آی می بینی هفته ی آخر کلاس هاست و تو حتی خبر نداشتی که خیلی کارها باید می کردی و نکردی! و این طور می شه که حتی شب هم خواب تحویل کار می بینی! چقدر خوشحال بودم مثلا که هفته ی آخر سبکه!
پ.ن. من از استاد طراحی دو با اون لبخند مسخره اش که فکر می کنی داره اُسکلت می کنه بدم می آد!
Miss.Nutella
Monday, December 15, 2008


عاشق اون وقتهایی هستم که یه دفعه تصمیم میگیری همه چیزهای دور و برت رو عوض کنی. همه چیزهایی که مال قبل هست رو بذاری کنار. آدمها رو، وسایلت رو... حتی عادت هات رو. اون موقع شروع میکنی به تصور کردن هر چیزی که حالت رو خوب میکنه... مثل یه آشپزخونه جدید حتی... مثل این
مثل وقتهایی که میشه نشست روی این پله ها و اون سوپ های داغ و سر کشید و کتابها رو ورق زد و به زمین و زمان خندید و خوش بود Nutella. مگه نه؟
MIss.Bingo
Sunday, December 14, 2008
یه جورایی فکر میکنم گند زدم!
:D
Miss.Bingo
Friday, December 12, 2008


بعضی وقتها هست که یک تنهایی خالص دلت میخواد. از همونهایی که بعد از خوشی های طولانی مدت میاد توی ذهنت و هی پر رنگ و پر رنگ تر میشه. از اونهایی که ته همه این روزهایی که نه تنها بد نیستند، بلکه تو رو غرق لذت ها میکنن یه هو میشینه کف دستات. دستات و مشت میکنی تا از بین انگشتهات نریزه پایین... از همونهایی که تو رو از تمام آدمهایی که دوستشون داری منزجر میکنه... از همونهایی که بهت میگه تا همیشه خدا قراره خودت باشی و خودت و این آدمها تنها شریک لحظه های خوب زندگی تو هستند... نه بیشتر

Miss.Bingo

Sunday, December 7, 2008
میدونی که همیشه عاشق این خش خشی هستم که رفتگر محل با جاروی دسته بلندش که من رو یاد کارتون های والت دیزنی می اندازه، در میاره! ولی کوچه ما رفتگر نداره. با این که درست ته کوچه یه باغ بزرگ هست که همیشه خدا درش بسته هست و تا حالا هیچ کس حتی جلوی در باغ هم ماشین اش رو پارک نکرده... با اینکه کوچه مون پر از برگ افراست...
Miss.Bingo
Monday, December 1, 2008
قرص های صورتی پروپرانولول را گذاشتم همین جا توی کشوی میز تحریر , که هر روز دنبالشان نگردم. یعنی می شود که این خون دماغ شدن ها نشانه ی مریضی چیزی باشند که من را بکشد راحت بشوم از این تپش قلب های لعنتی و آزار دهنده و نا خوشایند؟
پ.ن. من قلب نخواهم باید به کجا و چه کسی مراجعه کنم؟
Miss.Nutella
Saturday, November 29, 2008
از فضای سبز کشیدن و پرسپکتیو و نقاشی و درس و همه چی که خسته می شم , " دِ آن فیلینگ کیس" گوش می دم و بادبادک می کشم. خسته که می شم شاید حتی یواشکی دلم براش تنگ بشه. شاید برای یه آدم که زیر پتو خوابیده باشد ! یا حتی دنبال سویچاش بگرده , یا در حال خوردن صبونه باشه , می تونه حتی کسی باشه که...
Miss.Nutella
Wednesday, November 26, 2008
تنفر نیست حتی!گاهی فقط دلت می خواهد بالا بیاوری روی آدمها , شاید که راحت شوی از هر حسی, بی تفاوت بشوی بروی گوشه ای ,جایی برای خودت بمیری مثلا! نمی شود اما! شاید اگر قبول کنی که باختی همه چیز درست شود.مثل فیلم " دِ اینویژن" , من شاید دیگر از فرار کردن خسته شدم.باید صبر کنم , شکست بخورم, بگذارم آن مایع تهوع آدر را بالا بیاورند روی صورتم. بخوابم و تمام! کافیست بخوابم و دیگر هیچ احساسی نخواهم داشت...
Miss.Nutella
کسل بودن هایم تمامی ندارند گویا!شروع شده و پایانی نیست , یک دوره ی لعنتی دیگر را می گویم. حالا یکی اسمش را می گذارد افسردگی, یکی تنبلی , یکی بی حوصلگی.. چندان مهم نیست ولی شروع شده.دیگر کاری از دست آشپزخانه و صبحانه و پنجره ی رو به کوه ها هم بر نمی آید.
Miss.Nutella
Tuesday, November 25, 2008
آدمها می آیند، مینشینند، گپ میزنند، استکان های چایی شان را بر میدارند و به لبهایشان نزدیک میکنند. میخندند. لذت میبرند از با هم بودنهایشان. جدی میشوند. باران آن طرف پنجره شروع به باریدن میکند. اخم ها و جدی شدن ها زیاد میشود. صداها بلند میشوند.
بدون دست دادن میروند
تا همیشه
Miss.Bingo
Sunday, November 23, 2008


مامان بلد نبود، نیست پن کیک صبحاانه درست کنه. من هم عاشق اون پن کیک های دایره ای مامان نیلوفر بودم همیشه. این که اول صبح قبل از مدرسه یه راست بری بشینی توی آشپزخونه مامان نیلوفر و یک بشقاب سفید با عکسهای کارتونی جلوت باشه به اسم خودت با یک پن کیک آبدار خوشمزه که حسابی چشمات رو به قیلی ویلی بندازه و بعد هم یکی از اون بغل های سفتی که مخصوص مامان نیلوفر بود :)
امروز صبح چقدر دلم میخواست یکی از همون روزها بود که وزن کیف مدرسه ام رو نمیتونستم تحمل کنم و خودم رو ولو میکردم روی اون صندلی پشت اون میز و جلوی اون بشقاب کارتونی!
Miss.Bingo
Friday, November 21, 2008


اینجا جون میده واسه اون ساعت های 2 ظهر های بارونی که همه هستیم و هیچ کس حس حرف زدن نداره. همه دوست دارن یه جوری صورتشون و قایم کنن توی یقه ژاکت های راه راهشون و یا سرشون و قایم کنن توی بالشی که بغل کردن و به هیچی هیچی هیچی فکر نکنن. فقط هر از گاهی یه نگاهی به بقیه بندازن و خوشحال باشن که حداقل هستیم... پیش هم... با همه این فاصله هایی که داریم توی ذهنمون
از
هم
Miss.Bingo
Monday, November 17, 2008
دیشب بعد از اون همه هیاهو و جمعیتی که آمدن و رفتن و تمام اون آش رشته بازی ها و سینی کوچولومون که فقط سه تا فنجون قهوه توش جا میشد و پیدا کردن تافی های کرم دار کاراملی با پوست زرق و برقی قرمز و تلو تلو خوردن بین میز و صندلی ها و جیغ های وسط لابی ساختمون امیر اینها و همه چیزهای خوبی که بود و حتی اون دوربین بی بی سی که حرفهای بین من و سپ و آقای دکتر رو ضبط میکرد و رویال های دوست داشتنی با سس سیر و نگاه های عجیب غریبی که رد و بدل میشد و تمام لحظه ها... از همه بهتر اون یه تیکه آخر شب بود که بوس شب به خیر داشت.
Miss.Bingo
Sunday, November 16, 2008


چه پاییز عجیب و قاطی پاتی هست امسال. هیچ چیزش حس آشنایی نداره. همه اش یک گیجی محض توش هست. انگار وقتهایی که آخرهای شب طرفهای دو یا سه داری پشت شیشه ها میکنی تا روی اون بخارها شکلهای مسخره بکشی. همون حس رو داره. هم هیچی هست هم یه چیزی هست...
Miss.Bingo
Monday, October 27, 2008
یعنی فک کن گاهی چقدر ممکنه شرایطت وخیم باشه که وبلاگ نویسی حس مفید بودن بهت بده! نه که من الان تو این شرایط باشم نه!همین که تنبلی اونقدر فلجم نکرده که حداقل پیانو بزنم , ظرفها رو بشورم , چای بریزم و به زور چند صفحه هم درس بخونم خودش خیلیه! کرکره های اتاقم دیگه بالا نمی روند , پرده های آشپزخونه هم همین طور دوست دارم کسی باهام کاری نداشته باشه و غر می زنم که چرا بقیه تند تند دلشون برام تنگ نمی شه , دورم رو پر از خودکار و مداد و ماژیک رنگی می کنم شاید که دو صفحه بیشتر درس بخونم به دلخوشیه خط های رنگی کشیدن و ذوق کردن. یکی بیاد لاک قرمز برام بزنه لطفا!

Miss.Nutella
Tuesday, October 21, 2008
دلم از این صبح های ساعت 10 میخواهد که آفتاب ولو میشود روی کاناپه های گلدار انگلیسی خانه تان. از همان صبح هایی که آدم بوی عطرش هنوز تازه هست و اگر انگشت اش را بی هوا بکشد روی گردنش هنوز خیسی اش را میتواند حس کند. دلم از همین صبح هایی میخواهد که همه چیز پشت خنده های شیطنت آمیزمان گم میشود و به تمام زمین و زمان میشود خندید و به فکر هیچ چیز نبود. از همان صبح هایی که آلبوم های خاک گرفته بغل میکنیم و به قیافه های دگردیسی شده عالم و آدم میخندیم و خم به ابرو نمی آوریم... از همان صبح های پر از چایی های دبش و کیکی های شکلاتی مان

Miss.Bingo
Monday, October 20, 2008
نیلوفر با هیچ کس حرف نمیزند. مثل اینکه پایش را انداخته روی پایش رو نشسته پشت یکی از همین شیشه های کدر و غبار گرفته خانه دکتر محرری و به این فکر میکند که چرا یک شب تا صبح تمام ما 5 نفر دلقک بازی برایش درآوردیم تا به تنها چیزی که فکر نکند سینا باشد، نیلوفر با هیچ کداممان حرف نمیزند شاید چون در این شرایط تنها چیزی که همه را احمق تر از اینی که هستند جلوه میدهد همین حرف زدنهاست... کاش سینا بود... حتی توی کما

Miss.Bingo
Saturday, October 18, 2008

ما همیشه پشت همین پنجره نشستیم و گفتیم از همه چیزهایی که باید گفت ولی نه برای هر کسی... نمیدونم معنی خوابت چی میتونه باشه
ولی
یه سالگی آشپزخونه مون و دوست دارم

Miss.Bingo
خواب دیدم عاشق زنی ام که جلوی من با زن خرابی لاس می زنه! چه معنی می تونه داشته باشه دقیقا؟
پ.ن. یک سال شد , آشپزخونه نشینی رو می گم!
Miss.Nutella
Thursday, October 9, 2008
دلم تنگ می شود گاهی و به روی زندگی نمی آورم؟ شاید...
نفس نمی کشم گاهی و بی تا بی نمی کنم؟ شاید...
حرف زدنم نمی آید گویا...بگذریم...
پ.ن. [ ]
Miss.Nutella
Tuesday, October 7, 2008
خواب دیدم که فرشته های خدا بازیشان گرفته , با شیشه خوشبختی من دست رشته بازی می کنند...!
Miss.Nutella
Monday, October 6, 2008
همه جمله های من اکثر با جمله دلم میخواهد شروع میشود اینجا. شاید چون وقتی دلم هوس یک چیزی را دارد که در لحظه اش امکانش نیست که داشته باشمش می آیم اینجا تا خیال خودم را راحت کنم از چیزی که نیست... حداقل در این لحظه!
دلم یک شالگردن بلند سبز و بنفش میخواهد. بعد یک هوای یخ کرده دم صبح! ساعت حدود 5 صبح باشد. هنوز اثری از خورشید نباشد ولی هوا یک جور آبی کدری باشد که دلت میخواهد با یک تیکه روزنامه و یک شیشه پاک کن این قدر روی آسمان بکشی تا برق بیفتد و این کدری اش که پر اثر انگشت است برود رد کارش. همان اثر انگشت هایی که هر شب با شمردن ستاره ها از توی بالکن روی آسمان میماند. دلم میخواهد دستم را به هم گره زده باشم و یک جوری قایم اش کرده باشم تا نوک انگشتانم یخ نزند. بعد هم این قدر این پا و آن پا کنم تا تیرگی آبی آسمان هی رنگ پریده تر شود!
Miss.Bingo
Saturday, October 4, 2008
از همان دوره هایی است که باید پایت را بیندازی روی پایت تا جریان حوادث تو را با خودش پرتاب کند این طرف و آن طرف

Miss.Bingo
Friday, September 19, 2008
گاهی , مثل امروز صبح که با چشمهای خواب آلود از پله ها می روی پایین , وارد آشپزخانه که می شوی , باران را که می بینی غصه ات می گیرد.به همین سادگی.در را باز می کنی و بدون چتر می روی بیرون , آخر باید سگ کوچکت را ببری بیرون.مثل هر روز , مثل همیشه. زیر باران راه می روم , حرف می زنم , گویا سال هاست که هر روز را اینطور شروع می کنم.این عادت ها مثل تیغ جراحی بدنم را می برند, بدون بی هوشی!
Miss.Nutella
Thursday, September 18, 2008
توی شهر ما باد زیادهِ می دونستی؟ باد پاییزی داره بوی تابستون رو از تنم می دزده.
Miss.Nutella
Friday, September 5, 2008
به پست های اینجا که نگاه می کنم دلم می گیره از نبودنم!خوب آدمها سفر می روند, منم رفتم و برگشتم...
Miss.Nutella