


ساعت نزدیک دو ظهر است. یک ساعت پیش میخواستم بالش زردی که دیشب مامان داده بود و کلی همه مسخره اش کردیم، را بردارم و بروم چند دقیقه چشمانم را بگذارم روی هم شاید خوابم ببرد. قبلش داشتم یک مشت کلمه سرچ میکردم. کلمه های دری وری و بی ربط. میدانستم هیچ کدام قرار نیست به جواب برسد. وقتی ترجیح میدهم سیم کارتهایم قایم باشد ته جیب کیفم به خاطر همین موقع هاست دیگر. چه قدر همیشه این جمله پر رنگ بود: آدمی که نمیتواند جلوی خودش را بگیرد!
آن چند دقیقه خواب به چند دقیقه فکر کردن تبدیل شد. برگشتم تا یک لیوان گنده برای خودم چایی بریزم با این کلوچه مسقطی های که به خاطرش توی صف نایستادم و باید خیلی به دهنم مزه کند، بخورم که پشیمان شدم. تصمیم گرفتم که یک علامه کاموا بخرم و شروع کنم برای خودم یک شالگردن بلند ببافم و تا زمستان شاید چند متر بتوانم دور خودم و اتاقم بچرخانمش و انگار تاری تنیده باشم اطرافم تا کسی را راه ندهم به این حریم Private دوست نداشتنی که هیچ احد الناسی را محرم نمیداند. میگوید من یک نامرد تمام عیار هستم. کاش من هم از این صفت های تمام عیار بلد بودم بچسبانم پشت اسم این و آن تا شاید یک کم هم که شده از این گیجی ام کم شود. جاوید میگوید مهم همین بک گراند است. همین بک گراند خوب. ولی من خوبی پس زمینه ای درمانم نمیکند. آدم باید واقعا خوب باشد تا بتواند لبخند بزند. من همه لبخند زدنهایم به زور است. همه کارهایم به زور است. همه حرف زدنم به زور است. سلام کردنم هم به زور است حتی. هزار سال است تصمیمهای مهم گرفته ام و همان لحظه ای که نوشتمشان تا یادم بماندشان همه شان را فراموش کرده ام. از خود کلافه ام. از زمین وزمان و از اینکه خودم را وادار به کارهایی کردم که هیچ اعتقادی بهشان نداشتم کلافه ام.
دلم همان شالگردن بلند را میخواهد. تار تنیدن دور خودم را میخواهد... دلم تاریکی مطلق طولانی مدت میخواهد!
Miss.Bingo



این هم عید. لحظه سال تحویلش رو که نفهمیدیم. انگار نه انگار که میخواست سال تحویل شه. نه سوتی. نه بوقی، نه جیغی، خیلی خشک و جدی سال نو شد! بعد هم که من بغض کرده بودم و سعی کردم که نزنم زیر گریه! بعد هم حافظ بود و من و دعاهای زیر لب که مال این جور وقتهاست... بساط عید دیدنی امسال با هر سال فرق داشت. زودی جمع کردیم زدیم بیرون... شیراز توی عید جای موندن نیست... با اون همه مسافر و این هوای دیوونه اش که یه دفعه دلش میکشه سیل راه بندازه! ولی توی پیچ های جاده چالوس موقعی که زیر برف داشتیم با سرعت 10 تا روی برفها هنوز هم لیز میخوردیم دلم خواست توی خونه خودم بودم! بدون استرس راه! سال نو شد... ما نو نشدیم!
Miss.Bingo

روزهای Chai Latte هست و فکرهای بی خودی. روزهای کرخت و بی حس شدن زیر آفتاب همیشه داغ شیراز، روزها لبخندهای محو و بیخود که فقط در هوای سرد دم صبح بهمن ماه میشود رها کرد! روزهای بی هدف و بی پاداش! روزهایی که باران هم ندارد و تو باید خودت را بدون چتر بسپاری به یکی از این کوچه پس کوچه های بی برگ!
Miss.Bingo

امروز این شکلی بود. از این حسهای نگفتنی داشت. از همین حس هایی که براش کلمه پیدا نمیکنی. فقط در حد یک حس ساده و گذرا باقی میمونه. بعد هم یک جایی تموم میشه. مثلا وقتی داری شیر میریزی توی کاسه کرنفلکس عصرانه ات. یک هو به خودت میای میبینی که تموم شده...اثری ازش نیست... چند ثانیه بعدش وقتی داری قاشق ات رو میچرخونی توی کاسه و کرنفلکس ها رو صید میکنی، میبینی که فراموش اش کردی...
Miss.Bingo

بعضی وقتها هست که یک تنهایی خالص دلت میخواد. از همونهایی که بعد از خوشی های طولانی مدت میاد توی ذهنت و هی پر رنگ و پر رنگ تر میشه. از اونهایی که ته همه این روزهایی که نه تنها بد نیستند، بلکه تو رو غرق لذت ها میکنن یه هو میشینه کف دستات. دستات و مشت میکنی تا از بین انگشتهات نریزه پایین... از همونهایی که تو رو از تمام آدمهایی که دوستشون داری منزجر میکنه... از همونهایی که بهت میگه تا همیشه خدا قراره خودت باشی و خودت و این آدمها تنها شریک لحظه های خوب زندگی تو هستند... نه بیشتر
Miss.Bingo


یعنی فک کن گاهی چقدر ممکنه شرایطت وخیم باشه که وبلاگ نویسی حس مفید بودن بهت بده! نه که من الان تو این شرایط باشم نه!همین که تنبلی اونقدر فلجم نکرده که حداقل پیانو بزنم , ظرفها رو بشورم , چای بریزم و به زور چند صفحه هم درس بخونم خودش خیلیه! کرکره های اتاقم دیگه بالا نمی روند , پرده های آشپزخونه هم همین طور دوست دارم کسی باهام کاری نداشته باشه و غر می زنم که چرا بقیه تند تند دلشون برام تنگ نمی شه , دورم رو پر از خودکار و مداد و ماژیک رنگی می کنم شاید که دو صفحه بیشتر درس بخونم به دلخوشیه خط های رنگی کشیدن و ذوق کردن. یکی بیاد لاک قرمز برام بزنه لطفا!